پيشنگار
پذيرش ادعاي وجود حافظه براي هر ملتي، نيازمند به پذيرش هويتي زنده براي تاريخ است. هويتي كه فيلسوف آلماني ويلهلم فريدرش هگل (1831-1771) از آن به « روح تاريخي» ياد ميكند. در هر حال واقعيت آن است كه بيحافظگي، يا كم حافظگي، در ميان ملت ها، قوم ها، سازمان ها و افراد قابل اثبات است. پيداست كه ضعف و آشفتگي در حافظه، موجب تكرارهاست. تكرارهايي كه گاه هزينه و زمان انجام امور را چند برابر مي كند و در نهايت بهره وريي را كه هدف علم مديريت است مي كاهد. بي حافظگي ملي درعمل يعني بي بهره بودن از درك قانونمنديهايي است كه حادثه هاي تلخ و شيرين گذشته را رقم زده اند و فراموش كردن دستاوردهايي است كه در قالب آموزه هايي به ما ياد آوري كنند كه پيامدها چگونه روي داده اند.
مشهور است كه پاره اي از ملت ها چون ما، «حافظه تاريخي» ندارند و اين در حالي است كه ايرانيان در كمال شگفتي، اسير احساس « نوستالژي تاريخي» هستند، احساسي كه نوعي دلتنگي و اشتياق نسبت به گذشته و تكرار زمان هاي سپري شده است. درباره حافظه ايراني دهها پرسش پيش ميآيد، پرسشهايي چون:
• حافظه و هويت ملي چه نوع رابطه اي با هم دارند؟
• ژئوپلتيك ايران چه نقشي در چند و چون حافظه ايرانيان دارد؟
• باورها و جهان بيني ايراني چه تأثيري در حافظه ملي ما دارد؟
• درباره گسترهي فرهنگي ايران و قلمروهايي كه متأثر از فرهنگ كهن ايراني هستند هم مصداق دارد يا تنها در چهارچوب مرزهاي كنوني ايران معنا مي يابد؟ يا هردو؟
• آيا ويژگيهاي كه امروزه براي ايرانيان قايلند شامل هر فارسي زباني ميشود يا فقط ساكنان محدودهي جغرافياي كنوني ايران را در بر مي گيرد؟
• چرا پيشينيان ما تمايل چنداني به مكتوبكردن و خاطرهنويسي و سفرنامهنگاري نداشتهاند؟ آيا اين خصوصيت ذاتي هر ايراني است؟
• آيا مي توان پذيرفت يكي از مشخصه هاي فرهنگ ايراني اين است كه براي زنده ماندن سازگاري و پذيرايي پيشه مي كنند؟ آيا روح ايراني شاخه تنومند درخت تناوري است كه مي توان آن را شكست يا سر شاخه نازكي است كه مي توانيد آن را خم كنيد، اما همين كه رهايش كنيد دوباره راست مي ايستد؟
• ...
پاسخ يابي براي دغدغه هايي اين چنين، « راز اين گونگي ما » را در سطوح مديريت ملي و سازماني آشكار مي سازد و به ما كمك مي كند تا از آنچه برما رفته است، درس هايي بياموزيم تا راهنماي ما براي برخورد با آنچه باشد كه اكنون با آن درگيريم و يا در آينده با آن روبرو مي شويم.
***
علم، عرفان و معارف ديني در پي تفسير و تحليل و تبيين تجربه هاي علمي، عرفاني و ديني هستند، فلسفه هنر و زيبايي شناسي نيز همان كار را با تجربه هاي هنري مي كنند. درباره تجربه هم مي توان در دو سطح «وجود شناسي» و «معرفتشناسي» سخن گفت.
واژه «تجربه» در زمينه هاي گوناگون به كار مي رود. به عنوان نمونه ميگوييم: «التجربه فوق العلم» و يا «تجربه آموزگار بزرگي است»، «امروز من تجربه وحشتناكي داشتم»، «او دركارش با تجربه است»، «همه چيز را نمي توان تجربه كرد» يا «علم جديد علمي تجربي است».
درعبارت هاي فوق تجربه به معاني گوناگون استعمال شده است. يكي از معاني تجربه مساوي با گونه اي تحول تدريجي است كه در پي آن اندوخته شناخت، آگاهي يا چيره دستي افزايش مي يابد. تجربه به اين معنا قابل درجه بندي و تا حدودي قابل اندازهگيري است. هنگامي كه از تجربه خود يا تجربه بشر سخن ميگوييم يا گفته مي شود «تجربه بهترين آموزگار است» احتمالاً همين مفهوم از تجربه مورد نظر است.
گاه تجربه به معني صرف آگاهي يا شعور گرفته ميشود، به اين معني تجربه نه فقط حس كردن بلكه هرگونه فعاليت ذهني را در برميگيردوصرفاً به تجربه مستقيم يا دست اول اطلاق نميشودوهرگونه شهوديامعارف عرفي راشامل مي شود.
معني ديگر تجربه، احساس، واكنش رواني يا تأثر عاطفي است. تجربه به اين معني در بردارنده عامل يا پذيراي درجه نيست بلكه صرفاً امري كيفي است.
معني چهارم تجربه، به كار گرفتن مشاهده به منزله وسيله اي براي تأييد يا ابطال نظريه هاست. مشاهده در اينجا فقط به انفعال حسي اطلاق نمي شود بلكه فرآيندي سنجيده و پرداخته را حكايت مي كند و با معني سوم كه پاسخي رواني است و در يك موضع و موقع خاص روي مي دهد تفاوت دارد. اما معني سوم و چهارم در يك نقطه اشتراك دارند و آن نقطه اين است كه تجربه در هر دو معني داراي مدلولي ذهني يا روان شناختي است. در معني چهارم هم، نيروهاي رواني مشاهده گر نقش اساسي را بازي مي كنند.
و بالاخره معني پنجم تجربه نوعي رابطه يا تأثير متقابل «عين» و «ذهن» است. تجربه به اين معنا نه صرفا ذهني است و نه صرفا عيني، بلكه رابطه اي است ميان موجود زنده و محيط او. بر پايه اين تفسير از تجربه، فعاليت علمي فقط يك نوع تجربه است كه ميان ذهن علمي و محيطي علمي صورت مي گيرد و انواع ديگر تجربه مانند تجربه هنري، تجربه ديني و تجربه اجتماعي در محدودهي ديگري قابل طرح خواهند بود.
همچنين در معني آخر، تجربه، امري ضد انديشه نيست بلكه انديشه را همچون جزء لاينفك خويش در بر مي گيرد. مديران آينده گرا با گرايش افراطي بر اين باورند كه تغيير زمان و مكان ارزش تجربه را منسوخ مي كند، و مي گويند كه اگر كسي سالها رانندگي اتومبيل كرده باشد، توانايي هدايت هواپيما و يا سفينه فضايي را به دست نخواهد آورد. بنابراين نزد آنان آنچه كه جايگزين تجربه ميشود آماده بودن، علاقه مند بودن، توانايي آموختن و سازگاري پيدا كردن با تغييرات است. به نظر مي رسد كه چنين باوري پذيرفتني نباشد و بايد از تناسب و ميزان و تشابه تجربهها و قابليت تعميم پذيري آموزه هاي آن سخن به ميان آورد تا قضاوتي درست كرده باشيم.
مفهوم «تجربه» و «حافظه» با هم پيوندي ناگسستني دارند، به گونه اي كه ميتوان حافظه را جايگاه آموزه ها، احكام، قانون ها، اصول و قواعدي دانست كه از تجربهها حاصل ميشوند. بشر امروز پس از دهها قرن تفكر و تلاش، با انواع تجربهها آشناست. تجربههاي عرفاني و ديني قدمتي به درازاي عمر بشر دارند و عمر انواع مكتوب آن سه الي چهارهزارسال است. برداشت عمومي از تجربه، به معناي از سرگذراندن هرگونه رخداد و حادثه است كه فرد يا افراد در آن درگير ميشوند.
پيوند ميان «تجربه» و «حافظه» پرسش هايي را پيش روي ما قرار مي دهد. پرسش هايي چون:
· آيا با توجه به آنچه در گذشته رخ داده، مي توان آينده را جهت داد؟
· آيا اصولا قانونمندي هاي تجربي در جهان انساني- اجتماعي وجود دارد كه با استفاده از آنها بتوان از معبر سنگلاخي تجربه هاي ديروز، به سوي ابهام فردا حركت كرد؟
· رفتار انسان به عنوان موجودي پويا، در طول زمان تابع چه قاعده هايي است؟
· آيا با روش هاي تحقيق كه در علم مديريت متداولند مي توان به آموزههايي دست يافت كه امكان تعميم به شرايط ديگر را داشته باشند؟
· بهرهوريزندگي شخصي و سازماني آدمي، تا چه حد درگرو دانشمندي و آموختگي (باتجربگي) است؟
· آيا رفتار متغيرها و واقعيتهاي سازماني از قوانين خاصي پيروي ميكنند كه قابل كشفند؟!
· آيا اتكا به تجربههاي شخصي خود و ديگران ميتواند اين اطمينان را ايجاد كند كه كنش و واكنشهاي ما در برابر پديدهها درست است؟
· آيا منطق عملي براساس اقتضاء درجايي خارج ازانبار تجربههاي ما،قابل بازيابي است؟
· آيا پارادايم مديريت اقتضايي (Contingency) در مديريت، نوعي تسليم شدن در برابر واقعيتها نيست كه بهترين توصيف براي آنها نظم پريشان است؟
· ...
پاره اي از صاحبنظران بر اين باورند كه مبناي علوم نوين، باور به پارادايم (ديدمان) سادگي است. پارادايمي كه به جهان نظم مي دهد و بي نظمي را از آن بيرون ميراند و واقعيت ها را به نمادها و پديدارها فرو مي كاهد، پارادايمي كه بقول ادگارمورن، يا فرد را مي بيند يا جمع را، اما نمي تواند ببيند كه يگان مي تواند در همان حال بسيارگان باشد، به سخن ديگر امكان تجربه و مشاهده «كثرت» در «وحدت» را فراهم آورد و جهان را بصورت يك كل هدفمند نمايش نمي دهد بلكه مجموعهاي از هم گسيخته است كه زيرفشار نيروهاي آشوبناك عمل ميكند.
وضعيت آثار مديريتي
در بررسي گذراي آثار منتشره مديريتي در كشور، به نتيجه هاي كلي زير مي توان دست يافت:
1. بيهدفي و گسيختگي ترجمه دستاوردهاي علمي- تكنيكي علم مديريت، بدون توجه به نيازها و روند كلي كشور و اقتضاهاي سازماني و ملي آن.
2. بيتوجهي در شناخت عناصر تشكيل دهنده هويت ملي، براي صورتبندي نوعي مديريت بومي.
3. فقر روش شناختي براي تدوين «مديريت اقتضايي» مبتني بر هويت ملي.
4. تبديل شدن مفهوم آثار پژوهشي به گزارش پايان نامه هاي دانشجويان.
5. گسترش كار ناپسند قيد صاحبان نام برآثار براي ايجاد بازار.
6. فقدان رويكردهاي روشنفكري در نقد مديريتي توزيع قدرت و ثروت ملي.
7. ...
واقعيت ها به ما مي گويند وقت آن رسيده كه در روزگار حاكم شدن منطق جهان محلي (Glocal)1 در ايران به صورت يك واقعيت پويا، فرايند تلاشهاي علمي در زمينه توسعه علم مديريت سامان يابد. به عبارت ديگر همانگونه كه روند توسعه عمراني كشور، بدون توجه به مطالعات آمايش سرزمين رشدي نامتوازن را درپي خواهد داشت، بدون شناخت و توجه به هويت ملي، فعاليتهاي علمي مديريتي راه به جايي نميبرند و تنها بنگاه هاي ترجمه فعال خواهند بود، لذا بايد توان ملي كشور را در حوزه تفكر مديريتي بهسوي توجه به بازشناسي هويت ملي و تقويت و پيرايش آن از عناصر مثبت و منفي هدايت كنيم.2 اين در حالي است كه طبق تحقيق شركت (Bain&Company) در سال 2008 بهترين ابزار تصميمگيري، الگويابي (Benchmarking) بوده كه جوهره اساسي آن تامل بر بهترين تجربه ها و استنباط آموزه هايي از آن استوار است.
امروز به راستي چه كسي (كساني) و در كجا، مي توانند اين تلاشهاي جداگانه و بي توجه به اقتضاهاي هويت ملي كه شبيه به نهر و جويباري كوچك هستند، دريك همگرايي ملي به رودخانه اي خروشان و شكوهمند ملي تبديل كنند و صاحب نظران مديريت را براي ايفاي نقش مؤثرتر در جهت دهي به سرنوشت ملي سازماندهي نمايد؟...
توجه به تجربه در ايران
چند سالي است كه به شيوه هاي گوناگون، موضوع تجربه نگاري در گوشه و كنار كشور مطرح مي شود. اين كار بيشتر با نام «مستند سازي» و «خاطره گويي» مورد توجه قرار گرفته است. دلايل اين توجه را شايد بتوان توسعه استانداردهاي ISO و مطرح شدن «مديريت دانش» در فرهنگ مديريتي كشور جستجو كرد. در سال هاي اخير چند كتابي هم به نام «تجربه» منتشر شده است، كه مي توان اكثر آنها را خاطره نگاريهاي سازماني قلمداد كرد و تعدادي ديگري از آنها «گزارش عملكرد پروژههاي مديريتي و فني» هستندكه نام تجربه برآنها نهاده اند. اين كتابها هر چه هستند بيانگر آغاز يك حركت مباركند و در فرهنگ شفاهي ما، بايد با ارزش قلمداد شوند.
با تحليل آنچه تاكنون منتشر شده است به نظر مي رسد براي بهره گيري از تجربه ها نياز به تعيين مرز بين « خاطره نويسي » ، « تجربه نگاري » ، «موردكاوي» و « مستند سازي» است. نگارش و تدوين تجربه ها در سطوح گوناگون، يك ضرورت انكار ناپذير است، به عبارت ديگر چون ملت ما در درس آموزي از تاريخ خود و ديگران چندان موفق نيست لذا ابتدا بايدتلاش كردتا اين فرهنگ شفاهي ازمعبرخاطرهنگاري عبوركند،ومكتوبسازي به صورت يك ارزش در آيد، سپس فرآيندآموزهيابي تجربي رادر ميان اين متنهاي مكتوب مستند توسعه داد.
دريك نگاه تمثيلي، مي توان خاطره هاي آدمي از حادثه ها و رويدادهاي گوناگون را ميوه هايي رنگارنگ با مزه ها و اندازه هاي گوناگون دانست، گاه اين ميوه ها كال، رسيده و يا گنديده اند. آموزه هاي تجربي را، چونان عصاره اي پنداشت كه از ميوه هاي تجربه در باغ عمر استخراج، استنباط و استنتاج مي شوند. روشن است كه هر ميوه در باغي و فصلي و سرزميني، بر شاخه درختي يا بوته اي مي رويد. چنين تمثيلي ما را راهنمايي مي كند تا هشيار باشيم و از خود بپرسيم در باغ عمري كه معلوم نيست تا كي اجازه ماندن در آن داريم و بر شاخسار ايام آن چه ميوه هايي انتظار ما را مي كشد و با گنجايش محدودي كه معده حساس ما داردآيا مي توان تمام ميوه ها را تجربه كرد و يا در گستره زندگي گاه، بناچار بايد عصاره ها را نوشيد؟!
به سخن ديگر جبرزمان هر خردمند و عاقلي را هدايت مي كند تا با بهرهگيري از آموزه هاي تجربي خود و ديگران، هزينه آزمون و خطاي فردي، سازماني و ملي را كاهش دهد. حتي اگر عصاره طبيعي ميوه اي در اختيار نيست، بايد اسانسي از آن را كه پرورده درخت باغ ديگران است نوش جان كرد، زيرا در فرصت محدود و مبهم زندگي شخصي و كاري كه داريم نمي توان هر چيزي را تجربه كردواين خلاف عقل سليم است وگاه بايد «دگر داده ها را خود يافته» كرد...
چالش هاي بكارگيري آموزههاي تجربي
با توجه به تنوع و تفاوتي كه در تجربه ها است، پرسش ها و چالش هاي متعددي مطرح مي شود كه به نمونههايي از آنها اشاره مي شود:
1- آيا هر چه دربافت و ساختار تجربه، متغيرهاي كمتر و روابط سادهتري نقش داشته باشند امكان استنباط آموزه ها ازآنها بيشتر مي شود يا كمتر؟
2- آيا درجه تعميم آموزه هايي كه از تجربه هاي راهبردي استنباط مي شود در مقايسه با آموزه هاي حوزه عملياتي كمتر است؟ چرا؟
3- هرچه در سلسله مراتب سازماني پايين تر مي آييم احتمال تكرار تجربه ها، بيشتر مي شود يا كمتر؟چرا؟
4- ارزش آموزههاي تجربي كه در سازمان استنباط مي شوند به چه چيزهايي وابسته است؟
5- آيا مجموعه ارزشهاي انساني ]سلامت و حفظ جسم و جان[ ، اعتقادي] تقويت و تضعيف ايمان[ اقتصادي ] هزينه - سود[ اجتماعي ] تعادل[ ، براي ارزشگذاري آموزه ها كافي است؟
6- آيا دوري يا نزديكي به زماني كه تجربه در آن رخ داده است بر ارزش كاربردي آموزه هاي استنباطي تاثير مي گذارد؟
7- ...
موردكاوي و موردپژوهي
چند سال پيش طرحي را براي تبيين روش شناسي تدوين تجربه هاي سازماني مديران و استنباط آموزه هاي مديريتي از آن، با دوستي در ميان گذاشتم. سرانجام آن همفكري، برگزاري همايشي شد كه اصطلاح « تجربه نگاري » هم در آن خرج شد (اصطلاحي كه قبل از آن نديده بودم جايي بكار گرفته شده باشد) اين كه آن همايش تا چه مايه، فرآيند تدوين تجربه هاي مديران را توسعه و تكامل داد، جاي تأملي جداگانه دارد.
نگارنده از همان ابتداي تحصيلات عالي، به مفهوم بهره گيري از دنياي واقعيت هاي سازماني و خوانش و خواندن آنها بقول فليسوفان پست مدرن مانند يك «متن» (Text) علاقه مند بود. حاصل اين علاقه به انتشاركتابي به نام «مورد كاوي و مورد نگاري در مديريت» در سال 1373انجاميد. كتابي كه در آن براي اولين بار اصطلاح «مورد كاوي» به عنوان معادلي براي(Case Study) مطرح شد. به دنبال انتشار اين كتاب، در سال 1387، نگارنده كتاب ديگري به نام «موردكاوي، آزمايشگاهي براي تجربه هاي سازماني»، انتشار داد كه در آن تلاش شده است تا دريافتهاي جديد خود را از روش موردكاوي به همراه موردهاي جديدي از سازمانهاي ايران با رويكردي آموزشي عرضه كند.
در هر دو كتابي كه نام آنها گذشت، موردكاوي به عنوان روشي آموزشي براي تدريس كاربردي تر و ملموس تر در رشته مديريت مطرح شده است. اما كتاب حاضر برموضوع ديگري تمركز دارد كه همانا استنباط آموزه هاي قابل تعميم با روشي علمي از متن تجربه هاي پايان يافته سازماني است. اين روش به نام «مورد پژوهي» مشهور است. پاره اي از همكاران «مورد پژوهي» را مترادف با موردكاوي در نظر گرفته اند در حالي كه اصطلاح موردپژوهي را بايد معادل ((Case Research نه (Case Study) دانست هر چند اين دو در پاره اي متون انگليسي نيز هم معني در نظر گرفته شده اند. در موردپژوهي پيرامون آنچه رخ داده (تجربه شده) پژوهش صورت مي گيرد و تلاش مي شود تا دلايل و علل همزماني پديده ها در تجربه ها كندوكاو شود و از روابط گوناگوني كه بين متغيرهاي مختلف موثر بر مساله دخالت داشته اند، آموزه هايي استنباط شود كه بتوان براساس آنها درباره آينده، تدبير و برنامه ريزي كرد و در شرايط مشابه اين آموزه ها را بطور مستقيم بكار گرفت يا از آنها الهام گرفت، اين كار مي تواند فردي، ميداني، تكي ويا جمعي صورت گيرد.
نگارش جوهره اصلي كتاب حاضر، در من هنوز به پايان نرسيده است، شايد به دليل آنكه «تجربه نگارش» هرگز به پايان نمي رسد و«نگارش هرچيزي، دوباره زيستن آن است».[1] در ابتداي كارگمان نمي كردم اين كتاب آن قدر گسترده باشد اما در طول كار فهميدم «آدمي آنگاه كه قلم برگيرد بداند پهناي كار تا كجاست»[2] در اين بين دلخوش شدم كه مي گويند: «بخشي از بلوغ يافتگي، باور به اين نكته است كه هيچ دست نوشته اي هرگز كامل نيست[3].»
چند نكته درباره اين كتاب
براي استفاده هرچه بهتر از اين كتاب بايد به چند نكته توجه كرد:
1) درك بهتر مطالب آمده، نيازمند به آگاهي درباره «مورد كاوي» است.
2) فهم بسياري از نكته هاي مطرح شده دركتاب، گرو تمرين «تجربه نگاري» و «مورد پژوهي» است.
3) شماره گذاري صفحات كتاب هرچند به سبك حاضر، (شماره هاي مسلسل جداگانه براي هر فصل) كار خواننده را كمي دشوار مي كند، اما امكان آن را فراهم مي آورد تا در چاپ هاي بعدي پاره اي ويرايش هاي فني به گونه اي امكان پذير باشد كه هزينه هاي دوبارهاي را به ناشر تحميل نكند و قيمت تمام شده كتاب در چاپهاي بعدي بالا نرود.
4) براي اينكه كتاب حاضر بصورت متني ترجمه اي در نيايد تلاش شد بيشتر بر محور خلاقيت نگارنده بچرخد، لذا تمام منابع نگاشته شده توسط مؤلف جمع آوري و بدليل اينكه چگونگي استنباط آموزههايي از تجربهها را بيان نكرده بودند، سعي شد در اين كتاب كمي «چگونگي» اين امر تشريح شود.
5) ممكن است فصل پنجم كتاب براي تعدادي از خوانندگان بويژه مديران اجرايي دشوار باشد، اما بايد دانست كه از تجربه سخن گفتن، مقوله اي فلسفي است و اين فصل بيشتر براي كساني تهيه شده كه علاقه مند به نظريه پردازي براساس تجربه هاي بومي اند.
سخن آخر
حقيقت انگيزه نگارش اين كتاب وام دار مديران اجرايي بسياري است كه طي سالهاي آموزش، پژوهش و مشاوره در تكامل نگاه من به سازمان و مديريت تأثير گذار بوده اند. در بين اين عزيزان، دو دوست بزرگوار؛ يعني آقايان دكتر سيدعلي صدرالسادات و دكتر علي منافي نقشي انكار ناپذير دارند. حق آنها ايجاب مي كند اگر اين كتاب حُسني دارد وامدار آنان باشد. در ضمن تهيه و تنظيم اين كتاب همكاران متعددي از جمله سركار خانم ها بابادي، قنبري، حسيني و آقايان حيدري و پناهي زحمت هاي زيادي كشيدهاند كه شايسته تقدير است.
چشمان كم سو را بر صفحه مانتيور دوختهام و منتظرم تا نظرات و تجارب شما را در آدرس www.khaki.ir دريافت كنم، باشد كه به همياري هرايراني، توان بهرهگيري از تجربههاي گذشته براي شكلدهي هرچه بهترآينده را فراهم كنيم.