رنجها،صداي ضربه هاي تيشه سنگ تراشي به نام خداوند است،براي ساختن پيكره اي زيبا از سنگ ناموزون بودن ما
پيامكي آمد: جمله ای از ویکتورفرانكل
هيچ انساني نمي تواند خود را بشناسد يا در باره خود داوري كند مگر آنكه از سطح فعلی خود ارتقاء پيدا كند.
حسرت مند گفتم،آه بار خدايا. اوجمان ده به حق نام تعاليت. تا خویشتن را بهتر ببینیم...
پنجره را به اميد نسيمي باز كردم ،ناگهان گنجشكي سراسیمه در فضاي خانه پرید،
ميهمان با شور گفت:چه اتفاق نادري در فضاي شهري!
و من با خود انديشيدم:اين است هجوم زندگي در هنگامه مرگ روز افزون روح در تهاجم منطق جهان صنعتی
در گوشه پاركينگ، آن سوي اتاق سرايدار جا كفشي چوبي بلا استفاده اي كنار ديوار توجهم را جلب كرد . زنگ اتاق سرايدار را زدم و به او گفتم : اين مال كيه ؟ گفت: مال من .
با دست به كمد كوچكي كه دم در اتاقش بود اشاره كردم و گفتم : چرا آن را كنار ديوار اتاقت جاي اين كمد كوچك نمي گذاري كه از آن استفاده كني ؟!
به كمد كوچك نگاهي انداخت و چند بار جاكفشي را برانداز كرد و سپس دستش را زير چانه اش برد و گفت: خيلي ممنون ، از اين فكر خوبي كه در كله ام انداختي براي تغيير جاي كمد .
اين برخورد متمدنانه و تشكر آميزش براي دريافت يك پيشنهاد به وجدم آورد، نمي دانم چرا دهها چهره بي تفاوت آقايان و خانم هاي مدرك دار و پرمدعا را پيش چشمم آورد كه از شنيدن صدها «سخن نو» كه از «اين» و «آن» در همايش ها، جلسات و ... رنگارنگ نقل مي كنم حتي رعشه خفيفي از شادي نيز در چهره آنها ظاهر نمي شود.
پله هاي طبقات را تك تك بالا آمدم و در ارتفاع بزرگي روح اين جوان به اين سوال ميانديشيدم كه: چرا آدمها با بي تفاوتي و سادگي از كنار ايده هاي نو كه ميوه هاي دل بزرگان عالم است، مي گذرند و قدر آنها را براي تعالي زندگي خود نمي دانند ؟!
به دم در آپارتمان كه رسيدم آرزویی در چشمه جانم جوشید که :
"كاشكي مي فهميدم هر ايده نوي كه ديگري به من ارزاني مي دارد، هديه اي گران بها و رهگشا است كه با آن، مي توانم بُعدي از ابعاد هديه بزرگ خداوند، يعني زندگي را، بهتر ببينم و درک کنم و تعالی بخشم "
پرسيدم: چه ضرورتی دارد پيش از تلاوت كلام خداي، پناه بردن به صاحب کلام از شر شيطان ؟
گفت: فرزند، شيخ ما عين القضات گفت: تو چه داني كه ابليس كيست؟ 124 هزار پيغمبر زخم خورده تيغ وي اند.
سخن شیخ مرا در بهت سكوتی سنگین فرو برد برای لحظاتی او را خیره نگاه می کردم.
بلند شد از قفسه گرد گرفته دفتری را از لای پارچه ای بیرون آورد و حواند:
تو بدان حتي فهم كلام خداي از تهاجم آن دشمن ازلي انسان نيز در امان نيست تا چه رسد به فهم ديگري از كلام تو و فهم تو از کلام دیگری.
برادرم پیامکی آکنده از شادمانی فرستاده است که: از درختان باغ،چهارصد گردو چیده است.
این گردوها،احتمالا همان هایی هستند که معشوق در این نیمه شبان عمر، در غفلت خواب خودخواهی،در آستین ام ریخته است تا بگوید ،ترا چه رسد به سوزها و انتظارها... تو طفلی ،گردوبازی با کودکان کوی ترا ، زیبنده تر است...(1)
خدایا در میان این کودکان بزرگ، خاک بازی تا کی؟بازی با این گردکانهای تصور و تخییل تا چند؟(2) خدايا برسان مردی از مردانت که صحبتش ُُمردم کند(3)
پي نوشت ها:
(1)اشاره به داستان حکایت آن عاشق که شب بیامد بر امید وعده معشوق در دفتر ششم مثنوی...
گردکانی چندش اندر جیب کرد
که تو طفلی،گیر این،می باز نرد
(2)وین تصور وین تخییل لعبت است
تا تو طفلی پس بدانت حاجت است
(3)نار خندان باغ را خندان کند
صحبت مردان از مردان کنــــــد
یکی می گفت:می دانی عشق یعنی چه؟
گفتم: نه ، تو بگو که در فصل عاشقانه عمری...
گفت:یعنی اینکه دستور داده ام از امروز تمام تایپیست های اداره فقط با فونت میترا تایپ کنند و بس...
تنهایی اگر عشق بزرگی آدمی را به تنهایی نکوچانده باشد حاصلش انفعال و یاس و درماندگی است.اما جدایی،آبستن شور ، گداز ، هیجان و امید است و این یعنی زنده بودن...
سرم در معقولات گرم بود که تلفن زنگ زد،
كسي از آن سوی خط شروع كرد لري حرف زدن،گفتم:اشتباهه،گفت،نه،اشتباه نيست،قطع نكن،من ابراهيم پلنگم،مي خوام با يك تهراني بي معرفت حرف بزنم...
طنازانه پرسیدم:پلنگ جان،چه مي خوري؟گفت:آهو...
رفيق شديم ،از هر دری گپ زدیم و برايم شروع کرد به خواندن دایه دایه
در خلسه فرو رفته بودم که آواز را قطع کرد و درمانده پرسید: مي تواني برام كار حمالي پيدا كني بيام تهران...؟
عجبا ، پلنگ آهو خوری در پی ربودن پیتزا، از چنگال بوف بود.
با کسی رفته بوديم براي خريد زمين،مرد بنگاهي باغی قدیمی را در كوچه اي بن بست نشانمان داد. باغی با چنارهاي بلند،پر از لانه كلاغ، کلاغ ها يكريز قارقار مي كردند و صدای ما به هم نمي رسد. از بنگاهي پرسيدم: اين کلاغ ها هميشه اينجايند؟!
با جدیت گفت : اگر شما بپسندید باتفنگ می زنيم لانه هاشان را خراب میكنيم...
با خود گفتم:عجب ، بر پایی لانه ای، ویرانی لانه ای...