/*
/*]]>*/
هنگامی که
ناسا برنامه فرستادن فضا نوردان به فضا را
آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون
جاذبه کار نمی کنند.
*(( زیرا که جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی
سطح کاغذ نمی ریزد.))*
برای حل این
مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند.تحقیقات بیش از یک دهه طول
کشید،12 میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون
جاذبه می نوشت، زیر آب کار می کرد و روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و از دمای
زیر صفر تا 300 درجه سانتی گراد کار می کرد.
روسی ها راه
حل ساده تری داشتند *(( به نظر شما راه حل
آنها چه بود؟ بسیار ساده!! خیلی ساده!!
** آنها از مداد استفاده کردند **
/*
/*]]>*/
یکی بود یکی
نبود ، پسر بچه بداخلاقی بود ، پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد
و گفت : هر وقت عصبانی شدی ، یک میخ به دیوار روبرو بکوب .
روز اول پسرک مجبور شد
37 میخ به دیوار روبرو بکوبد .در روزها و هفته های بعد
که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر
عصبانی شود ، تعداد میخ هایی که به دیوار کوفته بود ،
رفته رفته کمتر شد .پسرک متوجه شد که آسان تر آن است که
عصبانی شدن خود شرا کنترل کند تا آنکه میخ ها را در دیوار سخت
بکوبد .بالاخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر
عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش
یادآوری کرئد.پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی
نمی شود ، یکی از میخ هایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده است از
دیوار بیرون بکشد .
روزها گذشت تا بالاخره یک روز پسر
جوان به پدرش رو کرد و گفت : همه میخ ها را از دیوار درآورده است .پدر ، دست
پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخ ها روی آن کوبیده شده
و سپس درآورده بود ، برد و رو به ÷سر کرد و گفت : " دستت درد
نکند کارخوبی انجام دادی ولی به سوراخ هایی که در دیوار
به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار هیچوقت دیوار قبلی نخواهد
بود .پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گویی ، مانند میخی است
که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی .تو می توانی چاقویی را به شخصی
بزنی و آن را درآوری ،مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو
خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام ، زخم چاقو
کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند.
در ترافيك سنگيني گير كرده
بودم، چراغ خطر بنزينم از مدت ها قبل روشن شده بود.
هوا آلوده و گرما بيداد ميكرد. ماشينها همه چسبيده به هم توقف كرده بودند و گاهي
مثل مورچهها تكاني ميخوردند.اضطراب در جانم چنگ انداخته بود،خدايا اگر بنزينم
تمام شود وسط اين اتوبان تكليفم
چه ميشود ؟! نه ظرف بنزيني،نه شلنگي، نه پمپ بنزيني در آن نزديكي، نه در اين
روزگار سهميهاي شدن عشق، اميد جوانمردي از كسي
...
كاري از دستم بر نمي آمد،تمام
گلوگاه هاي هميشگي ترافيك را در مسیر پشت
سر گذاشته بودم،اما ترافيك سر روان شدن نداشت، خدايا چه شده بود؟! كارت هوشمند
سوخت را در جيبم گاه و بي گاه لمس مي كردم ، حال عجیبی بود با 521 ليتر بنزين من نگران بي بنزيني بودم...
وسط این هول و هراس كسي
زنگ زد و پرسید : در چه حالي؟
پس از توضيح شرايط ، گفتم : مي
داني وضعيتم شبيه كيه؟
گفت : نه
گفتم حالم
شبيه تمام كساني است كه گير كرده
اند و در تلاتم ها و جزر و مدهاي زندگي از همه دانستنيها و
توصيههاي آرام بخشي كه در ذهن دارند هيچ قرار و تسكيني نمييابند و چراغ خطر
تمامشدن عمر آنها نيز مدتهاست روشن شده است.
چه گرفته و دمغم، آدمي گاهي تا هشيار مي شود وارد جدالي
بيهوده شده است، جدالهايي كه سرانجام آن جيزي جز دلخوري نيست، در اين سالهاي اخير كه مصرف
هدفمند انرژي رواني دغدغه ام شده است ،تلاش مي كنم با هيچ كس وارد
جدال نشوم، زيرا به تجربه به اينجا رسيده ام در اكثر گفتگوها افراد به قول نيچه چونان
پلنگي آماده جهيدنند و حاصل بحث ها حداقل اين نيست كه بپذيريم كه در چه زمينه
اي انديشه يكديگر را نمي پذيريم. اما
امروز نمي دانم چه شد كه درگرداب فرورونده
جدالي لغزيدم.
ادامه مطلب
آدمها، چونان پرسش و پاسخند، گاه تو پاسخي هستي براي پرسش وجود ديگري ، و گاه ديگري پاسخي است باري پرسش وجود تو ... اما گاه ، " تو " هستي و " او " هست ، بي آن كه پاسخي در خور و شايسته باشي.
افكار سياه شتابان از حفرههاي ذهن بيرون ميآمدند و پنهان ميشدند و تن نرم لحظه را ميگزيدند. گريبان روان در دست " اماها " آياها " و "چراها " ... بود و من بر دامنه تپهاي راه ميرفتم . ناگه بر در لانه مورچهها، مهره تاسي ديدم . مهره را برداشتم ، خدايا اين ديگر چه نشانه اي بود؟!
داستان تاس يافتن را با رندي گفتم، گفت : يعني در هجوم حرص كه از هراس فردا ميآيد، زندگي بر پايه احتمال ميچرخد، احتمالاتي كه تدبير تو را ميطلبند.
...بر ساحل دریای وجود قدم می زنی،بی آن که بدانی کجا نشان قدم تمام خواهد شد... نوشتن، راهی است برای ارائه گزارشی از آنکه تا کجا و چگونه رفته ای...دادن خبري از خویش پیش از آن که نشان پای تو ،با موجی محو شود.من هم گاه گاهی می نگارم به امید آن که به قول م. سرشک، «آیندگان بدانند،اینجا مقصود از کلام، تدبیر حمل مشعله ای بود در ضلام...» ###
مي نگارم تا به تعبير كازانتزاكيس، دلم را شعله ور ،شجاع و بي قرار نگه دارم. در دلم همه ي آشوب ها و تضاد ها و غم ها و شادي هاي زندگي را احساس مي كنم اما مي كوشم تا آنها را مطيع آهنگي برتر سازم ، برتر از آهنگ عقل ، و حماسي تر از آهنگ دل.... خاکی